Sunday, August 20, 2006

ترانه ای دور

بتازگی، خاطره هایی در ذهنم زنده شده. "در غروبی خونین رنگ در اطاقِ دانشها، قلم را در دست میگیرم، قلمی که از قلبش، خونی سیاه بر روی صفحاتِ سپیدِ کاغذ، که مظهرِ پاکیست، میریزد. چنین مینویسم:" اولِ راهنمایی، آقای میرزا پور، معلمی که اولین رشته های ادبیاتِ فارسی را در جانِ من تنید. مشهد است. ده نوجوان در اتاقی جمع شده ایم. نما، مرقد است و نوا اذان. تک تک شروع میکنیم به آواز خواندن: ابی، داریوش، هایده، .....و ترانه ای که بدنم را مور مور کرد: "مریم چرا با ناز و با افسون و لبخندی، به جانم شعله افکندی، مرا دیوانه کردی، امشب که غم با ناله، از هر دیده میبارد، دلم در سینه مینالد، مرا دیوانه کردی، رفتی مرا تنها، به دستِ غم رها کردی، به جانِ من خطا کردی، مرا دیگر نخواهی، پیدا شدی با هم، تو در جامِ شرابِ من، از این حالِ خرابِ من، بگو دیگر چه خواهی"حمید، دانش آموزِ خوبِ کلاس. صدای تکی داشت. سیزده سالِ بعد، یک هفته است که زندگیِ من دوباره با این آهنگ پر شده. آهنگی بود که هیچکس نشنیده بود. هفت سال بدنبالش گشتم. از موقعی که پیدایش کردم، همه آنرا میدانند، سیاوش میداند، حمیده میداند، پریسا میداند، حتی سوسن هم میداند. همه آنرا میخوانند. آیا این نشانه ایست؟ آیا کسی میگوید: حامد! به عقب بنگر، زمانی را یاد کن که پاک بودی، زمانی را یاد کن که دنیا را با چشمی ساده تر نگاه میکردی و حساس بودی. زمانی را به یاد بیاور که میخواندی، مینوشتی، بدونِ هدف میدویدی، "دوستت دارم" تکیه کلامت بود و به آغوش کشیدن مرامت. حامد! چه شد؟

وطن

آنانیکه خود را در غربت میخوانند، نمیدانند غربت چیست، کجاست، چه رنگی دارد، چه بویی دارد. آنانکه خود را دور از وطن میدانند، نمیدانند دیگر وطن چیست، چه بویی دارد، چه رنگی دارد، چه حسی دارد. وطنِ تعریف شدهء آنان، چیزی نیست جز ذره های خاکِ کنارِ درختی که ریشه ای کهن دارد، ریشه ای کهن دارد ولی خشک است. این وطنِ غربتیان تنها سمبلیست از تاریخ، سمبلی که دیگر جان در تنش، در تنه اش نیست. آنانکه وطن را حس نکرده اند، بو نکرده اند، لمس نکرده اند، چگونه جرات دارند از وطن بگویند؟ آنانکه حتی یکروز گوشهء نرمِ آسودگیِ خود را رها نکرده تا سلامکی به آن درختِ پیر و خشک کنند، چه حقی دارند که برای وطن گریه کنند و غربت را بهانه؟ آنانکه نمیدانند کودکِ شیشه شورِ با چشمانِ خسته و آفتابزده اش، اینک تشنهء آبیست که روزی آن درختِ کهن را سیراب میکرده، نباید از وطن بگویند. آنانکه هنگامِ گذر از دروازهء زمانِ مهرآباد، قطره اشکی نریختند، آنانکه کوچه پس کوچه هایِ خاکی و روغن آلودِ منتهی به آن درختِ کهن را نبوسیده اند، نبوئیده اند، چه حق دارند از وطن بگویند؟ آنانکه نمیدانند فاحشه ای که میبینند و فحشش میدهند، روزی ملکه ای بوده، معتادی که میبنند و لعنتش میفرستند، روزی پدری بوده، فقیری که با اکراح طرد میکنند، روزی باغبانِ آن درختِ کهن، وطن، بوده، چرا از وطن میگویند؟ آنانکه خود با تفکرِ غلطشان، آب را بر روی آن درخت بستند، و اینک در کنارِ چشمه ای دیگر دم از تشنگی میزنند، حق ندارند از وطن بگویند. آنانی باید از وطن بگویند و غربت، که میدانند نانِ لواشِ کدام محله بوی بیدار کننده تری میدهد و اذانِ کدام محله ای صدایِ دلنشینتر، و یا کودکِ شیشه شورِ کدام چهار راه تشنه تر است و کدام ملکه اینک فاحشه است و کدام فاحشه اینک "ملکه". آنانی میتوانند از وطن بگویند که میدانند کدام باغبان فقیر است و کدام گدایِ سابق، اینک، نه باغبان، که میرغضبِ آن درختِ کهن. آنانکه دم از غربت میزنند ولی بدونِ یاد از آن درخت آب مینوشند، وطن ندارند، غربت وطنِ آنان است. ولی آنانکه خونِ خود را قطره قطره، به امیدِ جانی تازه، فدایِ خاکِ خشکیدهء آن درختِ کهن میکنند، میتوانند از وطن بگویند، میتوانند از غربت بگویند. ولی آنان غربتی ندارند. وطن در قلبِ آنان زنده است و هرجا که میروند آنرا با خود میبرند. "وطن پرندهء پر در خون، وطن شکفته گلِ در خون، ......" های های.

حامد بهروان