ترانه ای دور
بتازگی، خاطره هایی در ذهنم زنده شده. "در غروبی خونین رنگ در اطاقِ دانشها، قلم را در دست میگیرم، قلمی که از قلبش، خونی سیاه بر روی صفحاتِ سپیدِ کاغذ، که مظهرِ پاکیست، میریزد. چنین مینویسم:" اولِ راهنمایی، آقای میرزا پور، معلمی که اولین رشته های ادبیاتِ فارسی را در جانِ من تنید. مشهد است. ده نوجوان در اتاقی جمع شده ایم. نما، مرقد است و نوا اذان. تک تک شروع میکنیم به آواز خواندن: ابی، داریوش، هایده، .....و ترانه ای که بدنم را مور مور کرد: "مریم چرا با ناز و با افسون و لبخندی، به جانم شعله افکندی، مرا دیوانه کردی، امشب که غم با ناله، از هر دیده میبارد، دلم در سینه مینالد، مرا دیوانه کردی، رفتی مرا تنها، به دستِ غم رها کردی، به جانِ من خطا کردی، مرا دیگر نخواهی، پیدا شدی با هم، تو در جامِ شرابِ من، از این حالِ خرابِ من، بگو دیگر چه خواهی"حمید، دانش آموزِ خوبِ کلاس. صدای تکی داشت. سیزده سالِ بعد، یک هفته است که زندگیِ من دوباره با این آهنگ پر شده. آهنگی بود که هیچکس نشنیده بود. هفت سال بدنبالش گشتم. از موقعی که پیدایش کردم، همه آنرا میدانند، سیاوش میداند، حمیده میداند، پریسا میداند، حتی سوسن هم میداند. همه آنرا میخوانند. آیا این نشانه ایست؟ آیا کسی میگوید: حامد! به عقب بنگر، زمانی را یاد کن که پاک بودی، زمانی را یاد کن که دنیا را با چشمی ساده تر نگاه میکردی و حساس بودی. زمانی را به یاد بیاور که میخواندی، مینوشتی، بدونِ هدف میدویدی، "دوستت دارم" تکیه کلامت بود و به آغوش کشیدن مرامت. حامد! چه شد؟

