مشوش
پنجاه دقیقه پس از نیمه شب. دلم تنگ است و ذهنم مشغول. از آدمها خسته شدم. از آدم نما ها زده شدم. تضادهای موجود در دور و برم بیزارم کرده. آیا روزی را خواهم دید که این انسانیت دروغین خود را رها کنیم و همه مانندِ حیوانات، بله حیوانات شویم. حیوانات در کنار هم زندگی میکنند اما انسان نما ها نه! حیوانها اگر مجبور به دریدن دیگری شوند، همنوع خود را نمیدرند و تجاوز نمیکنند. به هر لغتی که فکر میکنم، یک لغت متضاد آن وجود دارد. به هر فردی که فکر میکنم، یک فردِ متضاد با او وجود دارد. یک فرد مخالف. به هر اندیشه ای که فکر میکنم، اندیشه ای مخالف بیادم می آید. شاید بگویی این است بنای دنیا و این است طریقه زندگی. میگویم اشتباه میکنی. زندگی قبول تفاوتهاست. زندگی تجاوز نکردن به حریم دیگریست. حریم فکری.
ذهنم مشغول است. بهتر است بگویم ذهنم شلوغ است و سردرگم. آیا زمانی را تجربه کردی که یک صدای ناراحت و بغض گرفته دنیایت را تکان دهد. آیا زمانی شده که یک حرفِ ساده، یک "من اینطوری احساس نمیکنم" فردی ویرانت کند. آیا زمانی را حس کرده ای که بخواهی فریاد بزنی "چرا دنیا چنین است".
فکرِ مشوش. صدای تار را دوست دارم. هر ضربه اش، هرچند ناقص و بدونِ دقت، مرا یادِ یک قدم میاندازد. یک قدم در کوچه خاطرات. کوچه ای که "پلاکِ 14 وبعدها 25 خیام غربی" در آن قرار دارد. کوچه ای که خانه من در آلبومِ عکس جایی که این خطها را در آن می خوانی، با خطی قرمز در مستطیل زندگی حبس شده.
نمیدانم چرا هروقت از یادِ ایران دور میشوم، همه چیز باید یادآور آن باشند: مجلس عیش و نوش به بحث در مورد خوبیهای ایران کشیده می شود. "امید جانم ز سفر باز آمد" را میشنوم. دوستان دبستانی ام با من تماس میگیرند. عکسهای گم شده پیدا می شوند. خانه ام پیدا میشود. ولی من گم میشوم. دوستم عروسی میکند، با دوستِ دیگرم.
ذهنم مشغول است. بهتر است بگویم ذهنم شلوغ است و سردرگم. آیا زمانی را تجربه کردی که یک صدای ناراحت و بغض گرفته دنیایت را تکان دهد. آیا زمانی شده که یک حرفِ ساده، یک "من اینطوری احساس نمیکنم" فردی ویرانت کند. آیا زمانی را حس کرده ای که بخواهی فریاد بزنی "چرا دنیا چنین است".
فکرِ مشوش. صدای تار را دوست دارم. هر ضربه اش، هرچند ناقص و بدونِ دقت، مرا یادِ یک قدم میاندازد. یک قدم در کوچه خاطرات. کوچه ای که "پلاکِ 14 وبعدها 25 خیام غربی" در آن قرار دارد. کوچه ای که خانه من در آلبومِ عکس جایی که این خطها را در آن می خوانی، با خطی قرمز در مستطیل زندگی حبس شده.
نمیدانم چرا هروقت از یادِ ایران دور میشوم، همه چیز باید یادآور آن باشند: مجلس عیش و نوش به بحث در مورد خوبیهای ایران کشیده می شود. "امید جانم ز سفر باز آمد" را میشنوم. دوستان دبستانی ام با من تماس میگیرند. عکسهای گم شده پیدا می شوند. خانه ام پیدا میشود. ولی من گم میشوم. دوستم عروسی میکند، با دوستِ دیگرم.
خوب بود که انسان هم مانندِ یک گلدان بود. میتوانست خاک خود را با خود به هر جا که خواست ببرد. ولی انسان مانندِ یک گل است. اگر از ریشه ببری اش، از خاکش بیرون کشی، باید مدام به او آب دهی، وگرنه میخشکد. میدانی تعریفِ آب چیست؟ آب یک ترانه است. ترانه ای که تورا با خود به "پلاک 25 خیام غربی، گلشهرویلا، کد پستی 31396 " میبرد. سقف شکلاتی رنگ، پردهء مسی، ورودیِ جدا، زنگِ درِ جدا، میزِ چوبی بزرگ، کتابخانهء کوچک، چراغِ کمنور، دیوارِ مشت خورده، و پنجره ای که شاهد شادی های بسیاری بود.


0 Comments:
Post a Comment
<< Home